|
تو از یادم نمی روی .... گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار ، تو از یادم نمی روی ... سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی ، تو از یادم نمی روی ... تو ... تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی ؟! * * نشانی ها(علی صالحی) با صدای خسرو شکیبایی عزیز پی نوشت : شبی که رفت ، غروب روشنش را از یاد نخواهم برد . + نوشته شده در 87/04/28 توسط هیلدا هومان |
به مادرم خواهم گفت که مرگ اگر آنقدر ! صمیمانه باشد ... آخرین دست دوزی لباس یک عروسک است...! خواب ... تنها خواب ... بخواب هلیا ، دیر است ... ! ... در خواب باران گرفت. ابرها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند. در خواب دیگر نمیتوانم گفت .* نادر ابراهیمی رفت ... ! این ... تمام یک روزم بود ! *از کتاب : بار دیگر، شهری که دوست می داشتم...! نادر ابراهیمی...!
+ نوشته شده در 87/03/20 توسط هیلدا هومان |
بودی این همه با "من..." تو...! می خوام رد بشم ...! می شه؟! نور رو زیاد می کنم...! اشکم رو کم ! چشم هام رو ریز! آخ ! رد نمی شم از دلم ! نمی خوونی مگه با من : بگو بگو که چه کارت کنم بگو؟؟؟ خب ... بگو بگو دیگه ! خیرات احوال دلم ... یاد تو ! این همه تو... ! روزم ... شبم ... خوابم ... خیالم ! نه دیگه ! نه تو ! نه من ! از اول ... ! حاشیه نمی رم : نه من ... نه تو !
پی نوشت : چونانت دوست می دارم...که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و" من صبر از" تو نتوانم ... ! ... : جدی ؟! نه بابا !!! + نوشته شده در 87/03/15 توسط هیلدا هومان |
آفتاب هست... باد هست... گاهی هم باران ! تو نیستی که ... نباشی ! دلا این یادگار خون سرو است... ! ... است؟! صبح ! پیش از خواب می شمرم ... 1: نیستی! 2: نمی یای؟ 3: نبودی ؟! 4: نبودی! 5: نبودی! 6: نبودی! 7: نبودی...!
پی نوشت : از من اثری ز سعی" ساقی مانده است ! و از زمزمه ی عطر" اقاقی مانده است !
ممنونم...! خیلی ، از همه ! + نوشته شده در 87/02/30 توسط هیلدا هومان |
پی ... ! : رفتی بانو ؟! ... : بر می گردم ... اما ... نه به این زودی...! + نوشته شده در 87/01/22 توسط هیلدا هومان |
کابوس من! زیباترین وحشت من! کلمه را ، به تو می سپارم...! کلام من ... رهن کامل تو! هرچه تو! مال من!!! پی نوشت: با تو رفتم ... بی تو باز آمدم ...! آمدم؟؟؟ + نوشته شده در 87/01/03 توسط هیلدا هومان |
این آخرین کلامی است که ، با تو می گویم...! این تمام من است ، با کمی خیال... تو که می پرسی از هیچ! این آخرین رویاست! ... ... ... ...! پی نوشت: هی سنتوری می بینیم...تا آخرش هانیه...شاید نره! + نوشته شده در 86/12/08 توسط هیلدا هومان |
تعبیر خیال کودکی ام...! شبیه تر از خودم به من! شوق هفت سالگی! روسری آبی حریر ... تیله های شیشه ای... بوسه های آبدار ... از انار !!! تو وحی می شوی... از خودت به من...! پی نوشت:بیست و چهار سالگیم ! تمام شد... به همین سادگی!!! + نوشته شده در 86/11/15 توسط هیلدا هومان |
نپرس کجا می روم... آب که شود ... این همه برف... فرار می کنم ، از خودم... تا تو ، می آیم! نپرس کجا می روم...! حالا چه فرق می کند...؟ مدام تو را طی کنم تا تو! هجوم تو کم می شود؟ هی دلم می خواهد دوره کنم... نیست بودنت را...کم بودنت را... محروم کنم ، خودم را...! نپرس کجا می روم!
پی نوشت : تو را کم می کنم... نامجو را زیاد! + نوشته شده در 86/11/04 توسط هیلدا هومان |
کنار من... تو! از خودم رج به رج به تو ، می بافم! سایه ام...روی نور ...! به تو می تابم! کنار" من خالی از " تو می شود...! ساعت تو باز ، کم شده است... چای ، که سرد سرد می خوریم... روزمان که می رود... آسمان که یخ ـ می زند... ها... که می کنم به این خیال... دوباره پشت پنجره ... کنار تو ... من!
پی نوشت:من اگه یه آتش فشان باشم...تو خود آتش نشانی! + نوشته شده در 86/10/20 توسط هیلدا هومان |
تازه...! بی خبر شدم... این ، تمام روز بود. ایستگاه آخر نبودنت...! دانه های برف... رداشک پنجره ـ روی آه من! تازه...! بی تو گم شدم... آگهی ... صبح زود: در شبی ، پشت مه .... یک نفر ، بی تو باز... گم شده است ! + نوشته شده در 86/10/10 توسط هیلدا هومان |
از اون روزی که اون پنجره ، بسته شد! از همون جایی که تو ... گم شدی! کنار دلم یه عالمه جا ، باز شده! هی به دلم قرار می دم ، بی قراری نکنه! دیروز بازار ، پربود از ... نرگس! به بیاد تو ـ یکی مال من ... یکی مال تو ... برداشتم! بعدش هی دست دلمو کشیدم... به زور! نمی یومد ... بی تو! کتاب خریدم... بازم: بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم ! ... : هیلدا ؟؟؟ ها ؟ ... ! تو ، نیستی ! می نویسم : بیا... تو بخون : بی قرارم ... زودتر ، بیا ... ! پی نوشت : تعبیر تو ... خودت بودی ... عجب !!! + نوشته شده در 86/09/25 توسط هیلدا هومان |
ثانیه های با تو رو کم می کنم _
از تو...! مال من که باشی ، کم میشی کم کم...! حکم من اینه...! برف که بیاد... دونه دونه تو میتونی آه بکشی_ روی شیشه فقط...! کنارم که هستی ... هی اقرار کنی به:عاشقی! چشماتو که می بندی، منو ببینی...! نفس که می کشی دم ...، من باشم! بازدم ... من... خودم" می شم...! هی بخند...! نگاهم که می کنی... حکم من ، حکم توئه...! من : با چشم باز؟ حکم: بسته...!
پی نوشت: هیچ چیز تمام نشده بود...! تولدت...مبارک! + نوشته شده در 86/09/14 توسط هیلدا هومان |
مرا
تو بی سببی نیستی . به راستی ـ صلت کدام قصیده ای ؟ ای غزل ؟ ستاره باران جواب کدام سلامی ـ به آفتاب از دریچه ی تاریک ؟ کلام از نگاه تو شکل می ببندد، خوشا ! نظر بازیا که تو آغاز می کنی ! پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی ست ـ که آزادی را بر لبان بر آماسیده ، ورنه این ستاره بازی حاشا ! چیزی بدهکار آفتاب نیست . نگاه از صدای تو ایمن می شود ـ چه مومنانه نام مرا آواز می کنی ! و دلت کبوتر آتشی ست در خون تپیده با این همه به بام تلخ . چه بالا چه بلند پرواز می کنی !* *احمد شاملو + نوشته شده در 86/09/08 توسط هیلدا هومان |
نم نم که ، هیچی ... نمی یاد...! تو رو که ، کمی ... تا آخر ، زیاد می کنم...! هی می خونی: جام ، یا بستر ، یا تنهایی ، یا خواب؟!* من: یا تنهایی ...! خیالت که گم می شه... بازم نم نم ... خیال می کنم می یاد! بارون... که نمی یاد...!
+ نوشته شده در 86/08/28 توسط هیلدا هومان |
|